Yusuf يوسف
The most beautiful of accounts أحسن القصص
The section and its links
The messengers and their peoples, then the blessings and the commandments (10-15, then 16-18)
Read with: the suras of the same shelf mark
- 7 Am I Not Your Guardian?the overview: the peoples before and their messengers
- 10 Except the people of Younesthe time to believe: too late, or in time
- 11 Obey none but Godthe same message in the mouth of each messenger
- 13 What Is in Themselveswithout an account: the signs, and what is within themselves
- 14 Out of the darknesses into the lightout of the darknesses into the light: gratitude
- 15 It is We who have sent down the Reminderthe traces left: Iblis, Ibrahim's guests
بسم ٱلله ٱلرحمن ٱلرحيم
به نام خدا، بیاندازه مهربان، مهربان.
الٓر (الف لام را).
الر
اینها نشانههای نوشتار روشن است.
تلك ءايت ٱلكتب ٱلمبين
ما آن را همچون خوانشی بیعیب فرود آوردیم، شاید خرد بورزید.
إنآ أنزلنه قرءنا عربيا لعلكم تعقلون
ما زیباترین روایتها را برایت بازگو میکنیم، با پرده برداشتن بر تو از این خوانش، در حالی که تو پیش از آن بیگمان از بیاعتنایان بودی.
نحن نقص عليك أحسن ٱلقصص بمآ أوحينآ إليك هذا ٱلقرءان وإن كنت من قبله لمن ٱلغفلين
آنگاه که یوسف به پدرش گفت: «ای پدر من، یازده ستاره و نیز خورشید و ماه را دیدهام،
إذ قال يوسف لأبيه يأبت إني رأيت أحد عشر كوكبا وٱلشمس وٱلقمر
دیدهام که در برابر من پیشانی بر خاک مینهند.»
رأيتهم لي سجدين
او گفت: «ای پسرکم، رؤیای خود را برای برادرانت بازگو مکن، وگرنه بر ضد تو نیرنگی میچیدند،
قال يبنى لا تقصص رءياك على إخوتك فيكيدوا لك كيدا
زیرا منحرفکننده برای انسان دشمنی آشکار است.
إن ٱلشيطن للإنسن عدو مبين
و بدینسان سرپرست تو تو را برخواهد گزید و پیشگویی رویدادها را به تو خواهد آموخت،
وكذلك يجتبيك ربك ويعلمك من تأويل ٱلأحاديث
و دهش خود را بر تو و بر تبار یعقوب کامل خواهد کرد، چنانکه پیشتر آن را بر دو نیای تو، ابراهیم و اسحاق، کامل کرد؛
ويتم نعمته عليك وعلى ءال يعقوب كمآ أتمها على أبويك من قبل إبرهيم وإسحق
زیرا سرپرست تو همهچیزدان است، فرزانه.»
إن ربك عليم حكيم
همانا در یوسف و برادرانش نشانههایی بود برای پرسندگان.
لقد كان في يوسف وإخوته ءايت للسآئلين
آنگاه که گفتند: «یوسف و برادرش نزد پدر ما از ما دوستداشتنیترند، در حالی که ما گروهی همبستهایم:
إذ قالوا ليوسف وأخوه أحب إلى أبينا منا ونحن عصبة
پدر ما بیگمان در گمراهیای آشکار است.
إن أبانا لفي ضلل مبين
یوسف را بکشید، یا او را به سرزمینی تبعید کنید، تا چهرهٔ پدرتان تنها برای شما فارغ شود، و پس از آن مردمی شایسته باشید.»
ٱقتلوا يوسف أو ٱطرحوه أرضا يخل لكم وجه أبيكم وتكونوا من بعده قوما صلحين
یکی از آنان گفت: «یوسف را مکشید، اما او را در ژرفای چاه بیفکنید: کاروانی او را برخواهد گرفت، اگر ناگزیر از کاری هستید.»
قال قآئل منهم لا تقتلوا يوسف وألقوه في غيبت ٱلجب يلتقطه بعض ٱلسيارة إن كنتم فعلين
گفتند: «ای پدر ما، تو را چه شده است که دربارهٔ یوسف به ما اطمینان نمیکنی، در حالی که ما برای او بیگمان اندرزگویانی صمیمیایم؟
قالوا يأبانا ما لك لا تأمنا على يوسف وإنا له لنصحون
او را فردا با ما بفرست، تا سرگرم شود و بازی کند؛ ما بیگمان پاسداران او خواهیم بود.»
أرسله معنا غدا يرتع ويلعب وإنا له لحفظون
او گفت: «بیگمان مرا غصهدار میکند که او را ببرید، و میترسم که گرگ او را ببلعد در حالی که شما از او بیاعتنا باشید.»
قال إني ليحزنني أن تذهبوا به وأخاف أن يأكله ٱلذئب وأنتم عنه غفلون
گفتند: «اگر گرگ او را میبلعید، در حالی که ما گروهی همبستهایم، آنگاه ما بیگمان زیانکار میبودیم.»
قالوا لئن أكله ٱلذئب ونحن عصبة إنآ إذا لخسرون
چون او را بردند و همداستان شدند که او را در ژرفای چاه بگذارند — و ما به او پرده برداشتیم: «تو بیگمان آنان را از این کار اطلاع خواهی داد، در حالی که آنان آن را حس نمیکنند» —
فلما ذهبوا به وأجمعوا أن يجعلوه في غيبت ٱلجب وأوحينآ إليه لتنبئنهم بأمرهم هذا وهم لا يشعرون
شبانگاه نزد پدرشان آمدند، گریان، و گفتند: «ای پدر ما، ما همانا رفتیم تا مسابقه دهیم و یوسف را نزد بار و بنهٔ خود گذاشتیم، و گرگ او را بلعید.
وجآءو أباهم عشآء يبكون قالوا يأبانآ إنا ذهبنا نستبق وتركنا يوسف عند متعنا فأكله ٱلذئب
اما تو به ما اعتبار نخواهی داد، هرچند راست بگوییم.»
ومآ أنت بمؤمن لنا ولو كنا صدقين
و پیراهن او را با خونی دروغین آغشته آوردند.
وجآءو على قميصه بدم كذب
او گفت: «بلکه خویشتن شما کاری را به شما القا کرد.
قال بل سولت لكم أنفسكم أمرا
شکیباییای در خور!
فصبر جميل
و در برابر آنچه وصف میکنید باید از خدا یاری جست.»
وٱلله ٱلمستعان على ما تصفون
و کاروانی رسید؛ آبکش خود را فرستادند، و او دلوش را فرو فرستاد. گفت: «مژده! این پسری است!»
وجآءت سيارة فأرسلوا واردهم فأدلى دلوه قال يبشرى هذا غلم
و او را همچون کالایی پنهان داشتند —
وأسروه بضعة
اما خدا به آنچه میکردند همهچیزدان بود.
وٱلله عليم بما يعملون
و او را به بهایی کاسته فروختند، چند سکهٔ شمرده: اهمیت چندانی به او نمیدادند.
وشروه بثمن بخس درهم معدودة وكانوا فيه من ٱلزهدين
و کسی که او را در مصر خرید به زنش گفت: «اقامتش را محترم بدار؛ شاید برای ما سودمند باشد، یا او را به فرزندی بگیریم.»
وقال ٱلذي ٱشترىه من مصر لٱمرأته أكرمي مثوىه عسى أن ينفعنآ أو نتخذه ولدا
و بدینسان ما یوسف را بر این زمین مستقر ساختیم، و تا پیشگویی رویدادها را به او بیاموزیم —
وكذلك مكنا ليوسف في ٱلأرض ولنعلمه من تأويل ٱلأحاديث
خدا در نقشهٔ خود پیروز است،
وٱلله غالب على أمره
اما بیشتر انسانها نمیدانند.
ولكن أكثر ٱلناس لا يعلمون
و چون به کمال رشد خود رسید، داوری و دانش به او دادیم:
ولما بلغ أشده ءاتينه حكما وعلما
بدینسان نیکیکنندگان را بازپرداخت میکنیم.
وكذلك نجزي ٱلمحسنين
و آنکه او در خانهاش بود کوشید او را از خویشتن خودش به دست آورد؛ درها را بست و گفت: «بیا اینجا.»
ورودته ٱلتي هو في بيتها عن نفسه وغلقت ٱلأبوب وقالت هيت لك
او گفت: «من خود را در پناه خدا میگذارم!
قال معاذ ٱلله
او سرور من است: اقامتم را زیبا ساخته است،
إنه ربي أحسن مثواي
زیرا ستمگران کامیاب نمیشوند.»
إنه لا يفلح ٱلظلمون
و همانا آن زن دربارهٔ او قصدی کرد،
ولقد همت به
و او نیز دربارهٔ آن زن قصدی میکرد اگر برهان سرپرستش را ندیده بود:
وهم بها لولآ أن رءا برهن ربه
چنین بود تا بدی و زشتکاری را از او دور کنیم،
كذلك لنصرف عنه ٱلسوء وٱلفحشآء
زیرا او از فرمانبرداران پیراستهٔ ما بود.
إنه من عبادنا ٱلمخلصين
و هر دو کوشیدند از یکدیگر به سوی در پیشی بگیرند، و آن زن پیراهن او را از پشت پاره کرد، و رئیس او را کنار در یافتند.
وٱستبقا ٱلباب وقدت قميصه من دبر وألفيا سيدها لدا ٱلباب
گفت: «بازپرداخت کسی که برای خانوادهٔ تو بدی بخواهد چیست، مگر زندان یا کیفری دردناک؟»
قالت ما جزآء من أراد بأهلك سوءا إلآ أن يسجن أو عذاب أليم
او گفت: «این زن بود که کوشید مرا از خویشتن خودم به دست آورد.»
قال هي رودتني عن نفسي
و گواهی از خانوادهٔ او گواهی داد: «اگر پیراهنش از پیش پاره شده است، او راست گفته، و آن مرد از دروغگویان است؛ اما اگر پیراهنش از پشت پاره شده است، او دروغ گفته،
وشهد شاهد من أهلهآ إن كان قميصه قد من قبل فصدقت وهو من ٱلكذبين وإن كان قميصه قد من دبر فكذبت
و او از راستگویان است.»
وهو من ٱلصدقين
چون دید که پیراهنش از پشت پاره شده است، گفت: «این از نیرنگ شما است: نیرنگ شما همانا سترگ است.
فلما رءا قميصه قد من دبر قال إنه من كيدكن إن كيدكن عظيم
یوسف، از این کناره بگیر؛
يوسف أعرض عن هذا
و تو، برای تقصیر خود بخشایش بخواه، زیرا تو از خطاکاران هستی.»
وٱستغفري لذنبك إنك كنت من ٱلخاطين
و زنانی در پایتخت گفتند: «زن نیرومند در پی آن است که جوان خود را از خویشتن او بگیرد: او را بیگمان در عشق اسیر کرده است؛
وقال نسوة في ٱلمدينة ٱمرأت ٱلعزيز ترود فتىها عن نفسه قد شغفها حبا
ما او را بیگمان در گمراهیای آشکار میبینیم.»
إنا لنرىها في ضلل مبين
چون دسیسهشان را شنید، آنان را دعوت کرد و برایشان تکیهگاهی آماده کرد؛ به هر یک از آنان کاردی داد، و گفت: «پیش روی آنان بیرون بیا.»
فلما سمعت بمكرهن أرسلت إليهن وأعتدت لهن متكا وءاتت كل وحدة منهن سكينا وقالت ٱخرج عليهن
چون او را دیدند، او را چنان بزرگ یافتند که دستهایشان را بریدند و گفتند: «خدا از این پاس داشته شده است! این آدمی نیست:
فلما رأينه أكبرنه وقطعن أيديهن وقلن حش لله ما هذا بشرا
این جز کارگزاری بزرگوار نیست.»
إن هذآ إلا ملك كريم
گفت: «این همان است که دربارهٔ او مرا سرزنش میکردید.
قالت فذلكن ٱلذي لمتنني فيه
من همانا کوشیدم او را از خویشتن خودش به دست آورم، اما او به حفاظت خود چنگ زد؛
ولقد رودته عن نفسه فٱستعصم
و اگر آنچه را به او دستور میدهم نکند، بیگمان زندانی خواهد شد، و بیگمان از خوارشدگان خواهد بود.»
ولئن لم يفعل مآ ءامره ليسجنن وليكونا من ٱلصغرين
او گفت: «ای سرپرست من، زندان نزد من دوستداشتنیتر است از آنچه مرا به آن فرا میخوانند؛ و اگر نیرنگ آنان را از من دور نکنی، به سوی آنان میل خواهم کرد و از نادانان خواهم بود.»
قال رب ٱلسجن أحب إلى مما يدعونني إليه وإلا تصرف عني كيدهن أصب إليهن وأكن من ٱلجهلين
سرپرستش به او پاسخ داد و نیرنگ آنان را از او دور کرد،
فٱستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن
زیرا اوست شنوا و همهچیزدان.
إنه هو ٱلسميع ٱلعليم
سپس برای آنان پدیدار شد، پس از آنکه نشانهها را دیده بودند، که او را بیگمان تا مدتی زندانی میکردند.
ثم بدا لهم من بعد ما رأوا ٱلءايت ليسجننه حتى حين
و دو جوان با او به زندان درآمدند.
ودخل معه ٱلسجن فتيان
یکی از آنان گفت: «خود را میدیدم که شراب میفشارم.»
قال أحدهمآ إني أرىني أعصر خمرا
و دیگری گفت: «خود را میدیدم که بر سرم نان میبرم و پرندگان از آن میخوردند.
وقال ٱلءاخر إني أرىني أحمل فوق رأسي خبزا تأكل ٱلطير منه
ما را از پیشگویی آن اطلاع بده: ما تو را از نیکیکنندگان میبینیم.»
نبئنا بتأويله إنا نرىك من ٱلمحسنين
او گفت: «هیچ خوراکی که با آن روزی داده میشوید برای شما آورده نخواهد شد، بیآنکه پیش از رسیدنش به شما، شما را از پیشگویی آن اطلاع دهم:
قال لا يأتيكما طعام ترزقانه إلا نبأتكما بتأويله قبل أن يأتيكما
این از آن چیزی است که سرپرستم به من آموخته است،
ذلكما مما علمني ربي
زیرا من مکتب قومی را رها کردهام که به خدا باور نمیآورند و زندگی واپسین را انکار میکنند،
إني تركت ملة قوم لا يؤمنون بٱلله وهم بٱلءاخرة هم كفرون
و از مکتب نیاکانم، ابراهیم، اسحاق و یعقوب، پیروی کردهام:
وٱتبعت ملة ءابآءي إبرهيم وإسحق ويعقوب
ما را نشاید که چیزی را با خدا انباز بگیریم.
ما كان لنآ أن نشرك بٱلله من شىء
این از لطف خدا بر ما و بر انسانها است،
ذلك من فضل ٱلله علينا وعلى ٱلناس
اما بیشتر انسانها سپاسگزار نیستند.
ولكن أكثر ٱلناس لا يشكرون
ای دو همبند من در زندان، آیا سروران چنددسته بهترند، یا خدا، یگانه، چیرهگر؟
يصحبى ٱلسجن ءأرباب متفرقون خير أم ٱلله ٱلوحد ٱلقهار
آنچه شما غیر از او از آن فرمان میبرید، جز ویژگیهایی نیست که شما و نیاکانتان نام نهادهاید، بیآنکه خدا هیچ اقتداری بر آنها فرود آورده باشد:
ما تعبدون من دونه إلآ أسمآء سميتموهآ أنتم وءابآؤكم مآ أنزل ٱلله بها من سلطن
داوری جز از آنِ خدا نیست:
إن ٱلحكم إلا لله
دستور داده است که جز از او فرمان نبرید:
أمر ألا تعبدوا إلآ إياه
این است قانون راست،
ذلك ٱلدين ٱلقيم
اما بیشتر انسانها نمیدانند.
ولكن أكثر ٱلناس لا يعلمون
ای دو همبند من در زندان، یکی از شما دو، سرورش را شراب خواهد نوشاند؛
يصحبى ٱلسجن أمآ أحدكما فيسقي ربه خمرا
اما دیگری به ستون میخکوب خواهد شد، و پرندگان از سرش خواهند خورد.
وأما ٱلءاخر فيصلب فتأكل ٱلطير من رأسه
کاری که دربارهٔ آن با من مشورت میکردید فیصله داده شده است.»
قضي ٱلأمر ٱلذي فيه تستفتيان
و به آنیک از آن دو که میپنداشت نجات داده خواهد شد گفت: «مرا نزد سرورت یادآوری کن.»
وقال للذي ظن أنه ناج منهما ٱذكرني عند ربك
اما منحرفکننده او را از یاد کردن آن نزد سرورش فراموشاند، و چند سال خورشیدی در زندان ماند.
فأنسىه ٱلشيطن ذكر ربه فلبث في ٱلسجن بضع سنين
و پادشاه گفت: «هفت گاو فربه میبینم که هفت لاغر آنها را میبلعند، و هفت خوشهٔ سبز و خوشههایی دیگر خشک:
وقال ٱلملك إني أرى سبع بقرت سمان يأكلهن سبع عجاف وسبع سنبلت خضر وأخر يابست
ای دربار، دربارهٔ رؤیای من نظرتان را بدهید، اگر رؤیاها را میتوانید رمزگشایی کنید.»
يأيها ٱلملأ أفتوني في رءيي إن كنتم للرءيا تعبرون
گفتند: «تودهای از خوابهای آشفته،
قالوا أضغث أحلم
و ما در پیشگویی خوابها وارد نیستیم.»
وما نحن بتأويل ٱلأحلم بعلمين
و آنیک از آن دو که نجات داده شده بود، پس از مدتی دراز به یاد آورد و گفت: «من شما را از پیشگویی آن اطلاع میدهم: پس مرا بفرستید.»
وقال ٱلذي نجا منهما وٱدكر بعد أمة أنا أنبئكم بتأويله فأرسلون
«یوسف، ای مرد راستگو، دربارهٔ هفت گاو فربه که هفت لاغر آنها را میبلعند، و هفت خوشهٔ سبز و خوشههایی دیگر خشک، نظرت را به ما بده؛ شاید نزد مردم بازگردم، شاید بدانند.»
يوسف أيها ٱلصديق أفتنا في سبع بقرت سمان يأكلهن سبع عجاف وسبع سنبلت خضر وأخر يابست لعلي أرجع إلى ٱلناس لعلهم يعلمون
او گفت: «هفت سال خورشیدی کشت خواهید کرد، با پشتکار؛
قال تزرعون سبع سنين دأبا
و آنچه را درو کرده باشید، در خوشهاش انبار کنید، مگر اندکی را که خواهید خورد.
فما حصدتم فذروه في سنبله إلا قليلا مما تأكلون
سپس پس از آن هفت سال خورشیدی سخت خواهد آمد، که آنچه را برایشان پیش برده باشید خواهند خورد، مگر اندکی را که محفوظ خواهید داشت.
ثم يأتي من بعد ذلك سبع شداد يأكلن ما قدمتم لهن إلا قليلا مما تحصنون
سپس پس از آن سالی تقویمی خواهد آمد که در آن مردم باران رهاییبخش دریافت خواهند کرد، و در آن خواهند فشرد.»
ثم يأتي من بعد ذلك عام فيه يغاث ٱلناس وفيه يعصرون
و پادشاه گفت: «او را نزد من بیاورید.»
وقال ٱلملك ٱئتوني به
چون فرستاده نزد او آمد، گفت: «نزد سرورت بازگرد، و از او بپرس که حال زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود،
فلما جآءه ٱلرسول قال ٱرجع إلى ربك فسله ما بال ٱلنسوة ٱلتي قطعن أيديهن
زیرا سرپرست من به نیرنگ آنان همهچیزدان است.»
إن ربي بكيدهن عليم
او گفت: «حال شما چه بود، آنگاه که کوشیدید یوسف را از خویشتن خودش به دست آورید؟»
قال ما خطبكن إذ رودتن يوسف عن نفسه
گفتند: «خدا از این پاس داشته شده است! ما هیچ بدیای از او نمیشناسیم.»
قلن حش لله ما علمنا عليه من سوء
زن نیرومند گفت: «اکنون حقیقت نمایان شد: من بودم که کوشیدم او را از خویشتن خودش به دست آورم، و او بیگمان از راستگویان است.»
قالت ٱمرأت ٱلعزيز ٱلن حصحص ٱلحق أنا رودته عن نفسه وإنه لمن ٱلصدقين
«این برای آن است که بداند من در غیاب او به او خیانت نکردهام، و خدا نیرنگ خائنان را راه نمینماید.
ذلك ليعلم أني لم أخنه بٱلغيب وأن ٱلله لا يهدي كيد ٱلخآئنين
و من خویشتن خود را بری نمیسازم:
ومآ أبرئ نفسي
خویشتن بیگمان به بدی وامیدارد، مگر کسی که سرپرست من بر او مهر ورزد،
إن ٱلنفس لأمارة بٱلسوء إلا ما رحم ربي
زیرا سرپرست من بسیار بخشاینده و مهربان است.»
إن ربي غفور رحيم
و پادشاه گفت: «او را نزد من بیاورید: او را ویژهٔ خود خواهم ساخت.»
وقال ٱلملك ٱئتوني به أستخلصه لنفسي
چون با او سخن گفت، گفت: «تو امروز نزد ما در جایگاه اقتدار و اعتماد هستی.»
فلما كلمه قال إنك ٱليوم لدينا مكين أمين
او گفت: «مرا بر ذخایر این زمین بگمار، زیرا من پاسداری دانا هستم.»
قال ٱجعلني على خزآئن ٱلأرض إني حفيظ عليم
و بدینسان ما یوسف را بر این زمین مستقر ساختیم، که در آن هر جا که پسند او میافتاد جای میگرفت:
وكذلك مكنا ليوسف في ٱلأرض يتبوأ منها حيث يشآء
مهر خود را به هر که پسند ما افتد ارزانی میداریم، و نمیگذاریم پاداش نیکیکنندگان تلف شود.
نصيب برحمتنا من نشآء ولا نضيع أجر ٱلمحسنين
و پاداش زندگی واپسین بیگمان برای کسانی که باور میآورند و محتاطاند بهتر است.
ولأجر ٱلءاخرة خير للذين ءامنوا وكانوا يتقون
و برادران یوسف آمدند و نزد او درآمدند؛ او آنان را شناخت، اما آنان او را نمیشناختند.
وجآء إخوة يوسف فدخلوا عليه فعرفهم وهم له منكرون
چون آنان را از آذوقهشان مجهز کرد، گفت: «برادری را که از سوی پدرتان دارید نزد من بیاورید.
ولما جهزهم بجهازهم قال ٱئتوني بأخ لكم من أبيكم
آیا نمیبینید که من پیمانه را وفادارانه میدهم و بهترین میزبانانم؟
ألا ترون أني أوفي ٱلكيل وأنا خير ٱلمنزلين
و اگر او را نزد من نیاورید، دیگر نزد من پیمانه نخواهید داشت، و دیگر به من نزدیک نخواهید شد.»
فإن لم تأتوني به فلا كيل لكم عندي ولا تقربون
گفتند: «کوشش خواهیم کرد او را از پدرش به دست آوریم، این کار را بیگمان خواهیم کرد.»
قالوا سنرود عنه أباه وإنا لفعلون
و به جوانانش گفت: «کالایشان را در انبانههایشان بگذارید، شاید آن را بشناسند هنگامی که به سوی کسان خود روی گردانده باشند، شاید بازگردند.»
وقال لفتينه ٱجعلوا بضعتهم في رحالهم لعلهم يعرفونهآ إذا ٱنقلبوا إلى أهلهم لعلهم يرجعون
چون به سوی پدرشان بازگشتند، گفتند: «ای پدر ما، از پیمانه بازداشته شدهایم؛ پس برادرمان را با ما بفرست، پیمانه به دست خواهیم آورد، و ما بیگمان پاسداران او خواهیم بود.»
فلما رجعوا إلى أبيهم قالوا يأبانا منع منا ٱلكيل فأرسل معنآ أخانا نكتل وإنا له لحفظون
او گفت: «آیا دربارهٔ او به شما اطمینان کنم جز آنگونه که پیشتر دربارهٔ برادرش به شما اطمینان کردم؟
قال هل ءامنكم عليه إلا كمآ أمنتكم على أخيه من قبل
خدا بهترین پاسدار است،
فٱلله خير حفظا
و او مهربانترین مهربانان است.»
وهو أرحم ٱلرحمين
چون بار و بنهٔ خود را گشودند، کالای خود را یافتند که به آنان بازگردانده شده بود. گفتند: «ای پدر ما، دیگر چه میجستیم؟
ولما فتحوا متعهم وجدوا بضعتهم ردت إليهم قالوا يأبانا ما نبغي
این کالای ما است که به ما بازگردانده شده است؛ برای خانوادهٔ خود آذوقه خواهیم آورد، برادر خود را پاس خواهیم داشت، و پیمانهٔ یک فرد را نیز افزون خواهیم گرفت:
هذه بضعتنا ردت إلينا ونمير أهلنا ونحفظ أخانا ونزداد كيل بعير
این پیمانهای آسان است.»
ذلك كيل يسير
او گفت: «او را با شما نخواهم فرستاد، تا آنگاه که پیمانی استوار در برابر خدا برای من بیاورید که او را بیگمان نزد من بازخواهید آورد، مگر آنکه شما در بر گرفته شوید.»
قال لن أرسله معكم حتى تؤتون موثقا من ٱلله لتأتنني به إلآ أن يحاط بكم
چون پیمان استوار خود را برای او آوردند، گفت: «خدا بر آنچه میگوییم وکیل است.»
فلمآ ءاتوه موثقهم قال ٱلله على ما نقول وكيل
و گفت: «ای پسران من، از یک در وارد نشوید، اما از درهایی جدا وارد شوید؛
وقال يبني لا تدخلوا من باب وحد وٱدخلوا من أبوب متفرقة
من در برابر خدا به هیچ کارتان نخواهم آمد:
ومآ أغني عنكم من ٱلله من شىء
داوری جز از آنِ خدا نیست؛
إن ٱلحكم إلا لله
به او وکالت میدهم،
عليه توكلت
و کسانی که وکالت میدهند، به او وکالت دهند.»
وعليه فليتوكل ٱلمتوكلون
چون چنانکه پدرشان به آنان دستور داده بود وارد شدند، این در برابر خدا به هیچ کارشان نیامد، مگر نیازی در خویشتن یعقوب که آن را برآورد؛
ولما دخلوا من حيث أمرهم أبوهم ما كان يغني عنهم من ٱلله من شىء إلا حاجة في نفس يعقوب قضىها
او بیگمان دانشی داشت که ما به او آموخته بودیم،
وإنه لذو علم لما علمنه
اما بیشتر انسانها نمیدانند.
ولكن أكثر ٱلناس لا يعلمون
چون نزد یوسف وارد شدند، برادرش را نزد خود پذیرفت،
ولما دخلوا على يوسف ءاوى إليه أخاه
و گفت: «من همانا، خود، برادر تو هستم: پس از آنچه میکردند افسرده مباش.»
قال إني أنا أخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون
چون آنان را از آذوقهشان مجهز کرد، جام را در انبانهٔ برادرش گذاشت؛ سپس جارچیای بانگ برداشت: «ای کاروان، شما بیگمان دزدانید!»
فلما جهزهم بجهازهم جعل ٱلسقاية في رحل أخيه ثم أذن مؤذن أيتها ٱلعير إنكم لسرقون
گفتند، روی به آنان: «شما را چه کم است؟»
قالوا وأقبلوا عليهم ماذا تفقدون
گفتند: «کیل پادشاه را کم داریم؛
قالوا نفقد صواع ٱلملك
هر که آن را بازآورد بار یک فرد را خواهد داشت، و من ضامن آنم.»
ولمن جآء به حمل بعير وأنا به زعيم
گفتند: «به خدا، شما همانا میدانید که ما نیامدهایم تا بر این زمین فساد بپراکنیم، و ما دزد نیستیم.»
قالوا تٱلله لقد علمتم ما جئنا لنفسد في ٱلأرض وما كنا سرقين
گفتند: «پس بازپرداخت آن چه خواهد بود، اگر دروغگو باشید؟»
قالوا فما جزؤه إن كنتم كذبين
گفتند: «بازپرداخت آن: کسی که آن در انبانهاش یافته خواهد شد، خود او بازپرداخت آن است.
قالوا جزؤه من وجد في رحله فهو جزؤه
ستمگران را اینگونه بازپرداخت میکنیم.»
كذلك نجزي ٱلظلمين
از کیسههای آنان پیش از کیسهٔ برادرش آغاز کرد، سپس آن را از کیسهٔ برادرش بیرون آورد:
فبدأ بأوعيتهم قبل وعآء أخيه ثم ٱستخرجها من وعآء أخيه
بدینسان ما به سود یوسف نیرنگ چیدیم:
كذلك كدنا ليوسف
او نمیتوانست، بر پایهٔ قانون پادشاه، برادرش را بگیرد، مگر آنکه پسند خدا افتد.
ما كان ليأخذ أخاه في دين ٱلملك إلآ أن يشآء ٱلله
هر که را ما را پسند افتد به درجاتی برمیافرازیم،
نرفع درجت من نشآء
و بالاتر از هر دارندهٔ دانش، دانایی هست.
وفوق كل ذي علم عليم
گفتند: «اگر او دزدی کرده است، برادری از او پیشتر دزدی کرده است.»
قالوا إن يسرق فقد سرق أخ له من قبل
یوسف این را در خود پنهان داشت و آن را بر آنان پدیدار نکرد؛
فأسرها يوسف في نفسه ولم يبدها لهم
گفت: «شما بدترین جایگاه را دارید،
قال أنتم شر مكانا
و خدا بهتر میشناسد آنچه را وصف میکنید.»
وٱلله أعلم بما تصفون
گفتند: «ای نیرومند، او پدری دارد، پیرمردی بسیار سالخورده؛ پس یکی از ما را به جای او بگیر: ما تو را از نیکیکنندگان میبینیم.»
قالوا يأيها ٱلعزيز إن له أبا شيخا كبيرا فخذ أحدنا مكانه إنا نرىك من ٱلمحسنين
او گفت: «ما خود را در پناه خدا میگذاریم از اینکه جز کسی را که چیز خود را نزد او یافتهایم بگیریم: آنگاه ما بیگمان ستمگر میبودیم.»
قال معاذ ٱلله أن نأخذ إلا من وجدنا متعنا عنده إنآ إذا لظلمون
چون از او همهٔ امید بریدند، در نجوا کناره گرفتند.
فلما ٱستيسوا منه خلصوا نجيا
سالخوردهترینشان گفت: «آیا نمیدانید که پدرتان از شما پیمانی استوار در برابر خدا گرفته است،
قال كبيرهم ألم تعلموا أن أباكم قد أخذ عليكم موثقا من ٱلله
و پیشتر در وظیفهٔ خود نسبت به یوسف کوتاهی کردهاید؟
ومن قبل ما فرطتم في يوسف
پس من این زمین را ترک نخواهم کرد، تا پدرم به من اجازه دهد، یا خدا به سود من داوری کند:
فلن أبرح ٱلأرض حتى يأذن لي أبي أو يحكم ٱلله لي
او بهترین داوران است.
وهو خير ٱلحكمين
به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: «ای پدر ما، پسر تو همانا دزد اعلام شد؛
ٱرجعوا إلى أبيكم فقولوا يأبانآ إن ٱبنك سرق
و ما جز آنچه میدانیم گواهی نمیدهیم، و نمیتوانستیم آنچه را فراتر از حواس بود پاس داریم.
وما شهدنآ إلا بما علمنا وما كنا للغيب حفظين
و از شهری که در آن بودیم بپرس، و از کاروانی که با آن بازگشتیم: ما بیگمان راستگوییم.» »
وسل ٱلقرية ٱلتي كنا فيها وٱلعير ٱلتي أقبلنا فيها وإنا لصدقون
او گفت: «بلکه خویشتن شما کاری را به شما القا کرد.
قال بل سولت لكم أنفسكم أمرا
شکیباییای در خور!
فصبر جميل
شاید خدا همهٔ آنان را به من بازگرداند،
عسى ٱلله أن يأتيني بهم جميعا
زیرا اوست همهچیزدان، فرزانه.»
إنه هو ٱلعليم ٱلحكيم
و از آنان روی گرداند و گفت: «ای تلخی من، برای یوسف!»
وتولى عنهم وقال يأسفى على يوسف
و چشمانش از اندوه سپید شد، در حالی که غصهٔ خود را فرو میخورد.
وٱبيضت عيناه من ٱلحزن فهو كظيم
گفتند: «به خدا، تو از به یاد آوردن یوسف دست برنخواهی داشت، تا آنکه از پا درآیی یا خود را نابود کنی.»
قالوا تٱلله تفتؤا تذكر يوسف حتى تكون حرضا أو تكون من ٱلهلكين
او گفت: «من درددل و اندوه خود را جز به خدا شکایت نمیکنم،
قال إنمآ أشكوا بثي وحزني إلى ٱلله
و از جانب خدا آنچه را شما نمیدانید میدانم.
وأعلم من ٱلله ما لا تعلمون
ای پسران من، رهسپار شوید و دربارهٔ یوسف و برادرش جویا شوید، و از آسایش خدا نومید مشوید،
يبني ٱذهبوا فتحسسوا من يوسف وأخيه ولا تايسوا من روح ٱلله
زیرا از آسایش خدا نومید نمیشود مگر قومی که انکار میکنند.»
إنه لا يايس من روح ٱلله إلا ٱلقوم ٱلكفرون
چون نزد او درآمدند، گفتند: «ای نیرومند، آسیب به ما و به خانوادهٔ ما رسیده است، و ما با کالایی کمارزش آمدهایم:
فلما دخلوا عليه قالوا يأيها ٱلعزيز مسنا وأهلنا ٱلضر وجئنا ببضعة مزجىة
پس پیمانه را وفادارانه به ما بده، و به ما دستگیری کن،
فأوف لنا ٱلكيل وتصدق علينآ
زیرا خدا کسانی را که دستگیری میکنند بازپرداخت میکند.»
إن ٱلله يجزي ٱلمتصدقين
او گفت: «آیا میدانید با یوسف و برادرش چه کردید، آنگاه که نادان بودید؟»
قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف وأخيه إذ أنتم جهلون
گفتند: «آیا بهراستی تو یوسفی؟»
قالوا أءنك لأنت يوسف
او گفت: «من یوسفم، و این برادر من است.
قال أنا يوسف وهذآ أخي
خدا ما را برخوردار ساخته است:
قد من ٱلله علينآ
هر که محتاط باشد و شکیبایی کند — خدا همانا نمیگذارد پاداش نیکیکنندگان تلف شود.»
إنه من يتق ويصبر فإن ٱلله لا يضيع أجر ٱلمحسنين
گفتند: «به خدا، خدا همانا تو را بر ما برتری داده است، و ما بیگمان خطاکار بودیم.»
قالوا تٱلله لقد ءاثرك ٱلله علينا وإن كنا لخطين
او گفت: «هیچ سرزنشی بر شما نیست:
قال لا تثريب عليكم
امروز، خدا شما را میبخشاید،
ٱليوم يغفر ٱلله لكم
او مهربانترین مهربانان است.
وهو أرحم ٱلرحمين
با این پیراهن من رهسپار شوید و آن را بر چهرهٔ پدرم بیفکنید: بینایی خود را بازخواهد یافت. سپس همهٔ خانوادهٔ خود را نزد من بیاورید.»
ٱذهبوا بقميصي هذا فألقوه على وجه أبي يأت بصيرا وأتوني بأهلكم أجمعين
چون کاروان رهسپار شد، پدرشان گفت: «من بیگمان بوی یوسف را میشنوم، اگر مرا یاوهگو نشمارید.»
ولما فصلت ٱلعير قال أبوهم إني لأجد ريح يوسف لولآ أن تفندون
گفتند: «به خدا، تو بیگمان در گمراهی دیرین خود هستی.»
قالوا تٱلله إنك لفي ضللك ٱلقديم
چون مژدهدهنده رسید، آن را بر چهرهٔ او افکند، و او بیدرنگ بینایی خود را بازیافت.
فلمآ أن جآء ٱلبشير ألقىه على وجهه فٱرتد بصيرا
او گفت: «آیا به شما نگفته بودم که من از جانب خدا آنچه را شما نمیدانید میدانم؟»
قال ألم أقل لكم إني أعلم من ٱلله ما لا تعلمون
گفتند: «ای پدر ما، برای تقصیرهای ما بخشایش بخواه، زیرا ما خطاکار بودیم.»
قالوا يأبانا ٱستغفر لنا ذنوبنآ إنا كنا خطين
او گفت: «بهزودی برای شما از سرپرستم بخشایش خواهم خواست:
قال سوف أستغفر لكم ربي
او همانا بسیار بخشاینده و مهربان است.»
إنه هو ٱلغفور ٱلرحيم
چون نزد یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را نزد خود پذیرفت، و گفت: «به مصر درآیید، اگر خدا را پسند افتد، در امنیت.»
فلما دخلوا على يوسف ءاوى إليه أبويه وقال ٱدخلوا مصر إن شآء ٱلله ءامنين
و پدر و مادرش را بر بنا بالا برد، و پیشانی بر خاک نهاده در برابر او فرو افتادند.
ورفع أبويه على ٱلعرش وخروا له سجدا
و گفت: «ای پدر من، این است پیشگویی رؤیای پیشین من: سرپرست من آن را حقیقی ساخته است.
وقال يأبت هذا تأويل رءيي من قبل قد جعلها ربي حقا
و او به من نیکی کرد، آنگاه که مرا از زندان بیرون آورد، و شما را از روستا آورد، پس از آنکه منحرفکننده میان من و برادرانم ناسازگاری پراکند.
وقد أحسن بي إذ أخرجني من ٱلسجن وجآء بكم من ٱلبدو من بعد أن نزغ ٱلشيطن بيني وبين إخوتي
سرپرست من در آنچه پسند او افتد ظریفکار است،
إن ربي لطيف لما يشآء
زیرا اوست همهچیزدان، فرزانه.
إنه هو ٱلعليم ٱلحكيم
ای سرپرست من، تو بخشی از پادشاهی را به من ارزانی داشتی، و پیشگویی رویدادها را به من آموختی.
رب قد ءاتيتني من ٱلملك وعلمتني من تأويل ٱلأحاديث
سرچشمهٔ آسمانها و زمین، تو در این زندگی نزدیک و در زندگی واپسین متحد من هستی: مرا وفادارانه نگه دار، بیخدشه نزد تو، و مرا به شایستگان بپیوندان.»
فاطر ٱلسموت وٱلأرض أنت ولي في ٱلدنيا وٱلءاخرة توفني مسلما وألحقني بٱلصلحين
این از اطلاعات دربارهٔ آنچه فراتر از حواس است میباشد، که از آن بر تو پرده برمیداریم:
ذلك من أنبآء ٱلغيب نوحيه إليك
تو نزد آنان نبودی آنگاه که بر کارشان همداستان شدند در حالی که دسیسهچین بودند.
وما كنت لديهم إذ أجمعوا أمرهم وهم يمكرون
و بیشتر انسانها، هرچند بر آن پافشاری کنی، باورمند نیستند.
ومآ أكثر ٱلناس ولو حرصت بمؤمنين
و تو برای این از آنان هیچ پاداشی نمیخواهی:
وما تسلهم عليه من أجر
این جز یادآوریای برای همهٔ هستیها نیست.
إن هو إلا ذكر للعلمين
چه بسیار نشانه در آسمانها و زمین که از کنار آنها میگذرند در حالی که از آنها پهلو تهی میکنند!
وكأين من ءاية في ٱلسموت وٱلأرض يمرون عليها وهم عنها معرضون
و بیشتر آنان به خدا باور نمیآورند جز آنکه او را انباز میگیرند.
وما يؤمن أكثرهم بٱلله إلا وهم مشركون
آیا پس ایمناند که از کیفر خدا آنچه بر آنان هجوم میآورد به آنان نیاید، یا آن لحظه ناگهان، بیآنکه حس کنند، به آنان نیاید؟
أفأمنوا أن تأتيهم غشية من عذاب ٱلله أو تأتيهم ٱلساعة بغتة وهم لا يشعرون
بگو: «این راه من است: به سوی خدا فرا میخوانم.
قل هذه سبيلي أدعوا إلى ٱلله
با بینایی کامل، من و کسانی که از من پیروی میکنند.
على بصيرة أنا ومن ٱتبعني
و شکوه بر خدا باد!
وسبحن ٱلله
و من از انبازگیرندگان نیستم.»
ومآ أنا من ٱلمشركين
و ما پیش از تو جز مردانی نفرستادیم که به آنان پرده برمیداشتیم، از میان مردمِ شهرها.
ومآ أرسلنا من قبلك إلا رجالا نوحي إليهم من أهل ٱلقرى
آیا پس بر زمین نپیمودهاند تا بنگرند که فرجام کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بود؟
أفلم يسيروا في ٱلأرض فينظروا كيف كان عقبة ٱلذين من قبلهم
و جایگاه زندگی واپسین بیگمان برای کسانی که محتاط بودهاند بهتر است:
ولدار ٱلءاخرة خير للذين ٱتقوا
آیا پس خرد نمیورزید؟
أفلا تعقلون
تا آنگاه که چون فرستادگان نومید شدند و پنداشتند که دروغ انگاشته شده بودند، یاری ما به آنان رسید، و آنکه ما را پسند افتاد نجات داده شد،
حتى إذا ٱستيس ٱلرسل وظنوا أنهم قد كذبوا جآءهم نصرنا فنجي من نشآء
و سختگیری ما از قوم کنارگذاشتهشده لغو نمیشود.
ولا يرد بأسنا عن ٱلقوم ٱلمجرمين
همانا در روایت آنان درسی بود برای دارندگان هوش:
لقد كان في قصصهم عبرة لأولي ٱلألبب
این گفتاری برساخته نبود،
ما كان حديثا يفترى
اما تأیید آنچه پیش از آن است، تفصیل هر چیز، و راهنمایی و مهری برای قومی که باور میآورند.
ولكن تصديق ٱلذي بين يديه وتفصيل كل شىء وهدى ورحمة لقوم يؤمنون